نوشته شده در تاریخ توسط موسی صادقی | نظرات ()
و چه تنها
ای در خور اوج ! آواز تو در کوه سحر ، و گیاهی به نماز .
غمها را گل کردم ،پل زدم از خود تا صخره دوست .
من هستم ، و سفالینه تاریکی ، و تراویدن راز ازلی .
سر بر سنگ ، و هوایی که خنک ، و چناری که به فکر ، و روانی که پر از ریزش دوست .
خوابم چه سبک ، ابر نیایش چه بلند ، و چه زیبا بوته زیست ، و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتانم در چشمه یاد و کبوترها لب آب ف
هم خنده موج ، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ ، و شکوهی در پنجه باد .
من از تو پرم ، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس !
هنگام من است ، ای در به فراز ، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام !
شهریور 1387
مرداد 1387
پاییز 1387
زمستان 1387
بهار 1388
تابستان 1388
تابستان 88
پاییز 88
